من از برای مصلحت در حبس دنیا ماندهام
-
تاریخ: 1404/9/23 ساعت: 12:01
امروز در بازگشت از دهکده آبی با سحر ، نهارِ دیر شدهمون رو با شام زودرس میکس کردیم و یک چیزبرگر زدیم. برگشتنی سحر رو که گذاشتم هرچی فکر کردم نتونستم از یک اسکوپ بستنی نسکافه بگذرم!! و این شد که تنهایی رفتم بستنی فروشی دم پارک که بستنی نسکافهش خیلی خوشمزهست و بعد رفتم اون قسمت باصفای پارک و حسابی ا...
زیر آسمون این شهر
-
تاریخ: 1404/9/23 ساعت: 12:01
الان که این پست رو مینویسم زیر یک اسمون پر ستاره دراز کشیدم اومدم ولایت پدری و تو حیاط خونه مادر بزرگ به اسمون پرستاره نگاه میکنم -ماهو پیدا نمیکنم- و از هوای تمیز خنک لذت میبرم. خلاصه دلتون نخواد عالیه مادربزرگ قشنگم، روحت شاد. حالا بیشتر از پنج ساله که نیستی ولی خونه ت تا هنوز هم خونه مادربزرگ و...
دارم پتومو گاز میزنم
-
تاریخ: 1404/9/23 ساعت: 12:01
خب، من باز رژیم دارم و شبا میشینم عکس غذا میبینم غش و ضعف میرم انتخاب واحد هم کردم و ترم اخرم داره شروع و به همون زودی تموم میشه میخوام ترم نه رو متفاوت عمل کرده و یک نرد تمام عیار باشم #الکی خدایا گرسنگی خر است. از من دورش بگردان
بحران مویی!
-
تاریخ: 1404/9/23 ساعت: 12:01
بچه که بودم همیشه موهام کوتاه بود. مامانم هنوزم عاشق اینه که من موهام کوتاه باشه یا به اصطلاح خودش راحت باشم موهام که بلندتر از حد معمول میشد یا خالم کوتاهش میکرد که باز اوضاع بهتر بود اگر نه بابا هر از گاهی که میرفت سلمونی، منم میبرد و میشوند روی صندلی و سفارش مامانم رو تکرار میکرد "آلمانی بزنید بر...
فارغ التحصیل شدگان
-
تاریخ: 1404/9/23 ساعت: 12:01
همیشه جز آدم هایی بودم که خیلی تو زندگی عجله نداشتم. دوران مدرسه هم عجله ای برای بزرگ شدن و خلاص شدن نداشتم -بجز شب های تمام نشدنی امتحان- دانشگاه که اومدیم هم همین شد. نتیجه اینکه تابستونا رو به دانشگاه اومدن فکر نکردم و بجاش یک ترم اضافه تر رفتم دانشگاه -خسته هم گاهی میشدم ولی خب در کل راضیم- واقع...
این برام شکسته اما...
-
تاریخ: 1398/12/22 ساعت: 8:46
-خیلی دلم هوای نوشتن کرده، اما میدونی؟ دیگه یادم رفته نوشتن رو. بهترین دستاوردی که تو نوجوونی کسب کرده بودم -نوشتن- رو الکیالکی از دست دادم، ضمن اینکه اصلا دیگه با محیط بلاگفا راحت نیستم.کاش یک خیری
منِ دوسال بعد
-
تاریخ: 1398/1/24 ساعت: 23:02
میخوام برای ارشد تغییر رشته بدم و هی یکی نشسته تو مغزم و میگه: دیره! سه ماه مونده! دیره... اما باید زودتر وارد عمل شم. خدا رو چه دیدی؟ شاید شد! جالبترین اتفاق این مدت این بود که من دوباره خاله شدم و خواهرم سه تا پسر عزیز داره! سومی رو البته ندیدم چون ایران به دنیا نیومد! و فکر هم نمی کنم فعلا بتونه ...
:(
-
تاریخ: 1396/5/17 ساعت: 6:19
تندیس حال گیر ترین اتفاق امشب هم میرسه به اینکه بعد 8-9سال قالب دلنشین وبلاگت از دسترس خارج شده باشه... + نوشته شده در جمعه سیزدهم اسفند ۱۳۹۵ساعت 22:38 توسط م ی م |
بیفور یو...
-
تاریخ: 1395/9/7 ساعت: 5:30
یادم میاد روزی که بین دوستای دبیرستانم، داشتم فیلم من مادر هستم رو توی سینما میدیدم، فقط و فقط من بودم که هق هق میکردم. بعد از اون تلاش کردم بغضم از دیدن فیلم تو سینما رو پنهون کنم. هرچند که هیچوووووقت در پنهان کردن احساساتم موفق نبودم، ولی خب ... این اواخر حتی لانتوری هم تو سینما دیدم، ولی هنوزم که...
حماسه
-
تاریخ: 1395/6/26 ساعت: 16:46
یه چند وقت بود حس میکردم موهام به یک ماده تقویتی احتیاج داره. از طرفی من خیلی این اواخر راجع به خواص چیا سید -تخم شربتی- خوندم. و خب حماسه دیدنی ای آفریدم و تخم شربتی حسابی اب کشیده رو ریختم تو شامپو م. نگم براتون که وقتی شامپو رو شستم دونه ها به سرم چسبید و هیچ جوری بیرون نمیومد :(( الان که دارم می...
سخت
-
تاریخ: 1395/6/26 ساعت: 16:46
این شبا همش به این فکر میکنم عجب آدم سختی شدم. سخت کنار میام با آدما،خیلی سخت؛ زود میرنجم ، خیلی زود کم میخندم، کوتاه و بدون عمق. دیدی بهت گفتم آدم بدی میشم؟ ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ خیال کن جواب منو دادی اما، عزیزم جواب خدارو چی میدی؟