امروز در بازگشت از دهکده آبی با سحر ، نهارِ دیر شدهمون رو با شام زودرس میکس کردیم و یک چیزبرگر زدیم. برگشتنی سحر رو که گذاشتم هرچی فکر کردم نتونستم از یک اسکوپ بستنی نسکافه بگذرم!! و این شد که تنهایی رفتم بستنی فروشی دم پارک که بستنی نسکافهش خیلی خوشمزهست و بعد رفتم اون قسمت باصفای پارک و حسابی از بستنی نسکافهای، هوای نیمهپاییزی و آسمون زیبا لذت بردم. پ.ن: امروز یک روز خیلی خوب بود، بعد از طوفان دیشب که تو دلم سر و صدا میکرد. "همانا که بعد از هر سختی آسانی قرار دادیم"خدایا شکرت.پ.ن: این من و خودم......ما را در سایت من و خودم... دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 19


الان که این پست رو مینویسم زیر یک اسمون پر ستاره دراز کشیدم اومدم ولایت پدری و تو حیاط خونه مادر بزرگ به اسمون پرستاره نگاه میکنم -ماهو پیدا نمیکنم- و از هوای تمیز خنک لذت میبرم. خلاصه دلتون نخواد عالیه مادربزرگ قشنگم، روحت شاد. حالا بیشتر از پنج ساله که نیستی ولی خونه ت تا هنوز هم خونه مادربزرگ و مهربونیاشه❤
من و خودم......ما را در سایت من و خودم... دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 20


خب، من باز رژیم دارم و شبا میشینم عکس غذا میبینم غش و ضعف میرم انتخاب واحد هم کردم و ترم اخرم داره شروع و به همون زودی تموم میشهمیخوام ترم نه رو متفاوت عمل کرده و یک نرد تمام عیار باشم #الکیخدایا گرسنگی خر است. از من دورش بگردان
من و خودم......ما را در سایت من و خودم... دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 21
بچه که بودم همیشه موهام کوتاه بود. مامانم هنوزم عاشق اینه که من موهام کوتاه باشه یا به اصطلاح خودش راحت باشم موهام که بلندتر از حد معمول میشد یا خالم کوتاهش میکرد که باز اوضاع بهتر بود اگر نه بابا هر از گاهی که میرفت سلمونی، منم میبرد و میشوند روی صندلی و سفارش مامانم رو تکرار میکرد "آلمانی بزنید براش. " و خب با این توضیح فکر کنم پر واضحه که چرا من از اینکه بهم بگن مهیار یا حتی اسمم رو با ه بنویسن بیزارم. چون نصف دوران کودکی ارتباطم با دیگران با جمله "من دخترم" و "من که پسر نیستم" شروع میشد. ول من و خودم......ما را در سایت من و خودم... دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 19
همیشه جز آدم هایی بودم که خیلی تو زندگی عجله نداشتم. دوران مدرسه هم عجله ای برای بزرگ شدن و خلاص شدن نداشتم -بجز شب های تمام نشدنی امتحان- دانشگاه که اومدیم هم همین شد. نتیجه اینکه تابستونا رو به دانشگاه اومدن فکر نکردم و بجاش یک ترم اضافه تر رفتم دانشگاه -خسته هم گاهی میشدم ولی خب در کل راضیم- واقعیت اینه که من فکر می کنم 6 ماه یا یک سال تاخیر تاثیر بزرگی روی زندگیم نداره. زمان با سرعت باورنکردنی ای میگذره ؛ نظر من همیشه این بوده که از یجایی به بعد زندگی بیشتر روتین میشه و دلم نسوخت ازینکه شیش من و خودم......ما را در سایت من و خودم... دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 20